Saturday, August 31, 2002

اين پرشين بلاگ هم كه ديگه شورش را در اورده
“بي قرارم، مي خواهم بروم، مي خواهم بمانم، دارم در ترانه اي مبهم زاده مي شوم.�

الان يك ه�ته است از يكي از دوستهام خبر ندارم اينقدر كلا�ه ام كه همش مي خواهم گريه كنم. به يكي تند جواب دادم وهمش دلهره اين را دارم كه از خودم رنجونده باشمش. يكي ديگه مي خواهد شروع كنه به سر به سر گذاشتن من كه از حالا دارم خودم را اماده مي كنم و جبهه گر�تم. از اينكه يك ن�ر را از توي ليست مسنجرم حذ� كردم احساس لذت وغرور كردم و بر عكس وقتي داشتم يك ن�ر ديگه را حذ� مي كردم با ا�سوس و حسرت اينكار را كردم. منظور اين كه نمي توني تاثيراتي را كه بقيه توي زندگي ات مي گذارند ناديده بگيري اون هم مني كه همش مي گ�تم كه گور باباي بقيه و“اينهمه پنجره باز بسه من يكي پنجره ام را مي بندم� ولي نتونستم پنجره ام را ببندم.

Sunday, August 11, 2002

بابك اين نامه را براي من نوشته بود:
راجع به اينكه توي هر عشقي يك من هست تا حدي حق با شماست در واقع اون چيزي كه انسان را عاشق مي كنه كمبودهاي دروني و پر شدن خلاءهاي احساسي ادم توسط معشوقه است. اگه من مادرم را دوست دارم براي اينه كه اون به من نزديكه و اگه من دختري را دوست دارم (يا دختري پسري را) به خاطر اينه كه شخصيتم را كامل مي كنه اگه شما خدا را دوست داري به خاطر اينه كه اون يك جور ارامش و تكيه گاه روحي برات هست بنابراين هيچ اشكالي نداره كه انسان به خاطر خودش عشق بورزه اما مسئله اينه كه يه قاعده كلي هست كه كمتر كسي تو زندگي توجه مي كنه و اون اينه كه اگه عشق مي ورزيم بايد عشق ديگري را هم پذيرا باشيم يعني اگر بر �رض من به مادرم عشق مي ورزم عشق اون را هم درك كنم و سعي كنم انعكاس خوبي به اون بدم همينطور اين مسئله در عشق به خدا و يا هر معشوقه اي صادقه .

Friday, August 09, 2002

به اين ادرس منتقل شد:

Monday, August 05, 2002

من!!
من ميگم عشقهايي كه الان وجود داره به خاطر اون مني است كه توش وجود داره مثلا من مادرم را دوست دارم چون مادر منه!
خانواده ام را دوست دارم چون خانواده منه! حتي اگر ازدواج كنم شوهرم را دوست دارم و عاشقش ميشم جون ابروي منه! زندگيه منه! همه چي توش من داره الان بگردين هر چيزي كه �كر مي كنيد عاشقشون هشتيد و دوستشون دارين اثاري از خودتون و من مي بينيد!
ادمي ميتونه ادعاي عشق بكنه كه اثري از من توي معشوقه اش پيدا نكنه!

Friday, August 02, 2002

ترس، بدي.
بدي هميشه قوي تر بوده تا خوبي و نيكي، كساني كه نيكو عمل مي كنند همگي ترسو هستند اگه بد باشي ميتوني موقعيتهاي خوب داشته باشي اگه بخواهي خوب بموني توي همون موقعيتت مي موني و كلي هم راضي هستي .
الان ادمهاي خوب �قط از روي ترس خوب هستند. و اعمالي كه انجام ميدهند از روي ايمان نيست از روي ترس است. و من اين ايمان را نمي خواهم و مي خواهم بر عليه اين ايمان طغيان كنم پس بايد جرات بد بودن را داشته باشم!!
شايد خيلي بي ربط حر� مي زنم نمي دونم ولي اينو ميدونم كه الان بين دو مرحله حسي و پوچي كيركه گارد در نوسانم. هنوز نه اون مقدار كه بايد از لذتها خسته شده ام و نه اون مقدار كه بايد احساس خلا و پوچي ميكنم!

Thursday, August 01, 2002

مي خواهم علي را بشناسم نمي دونم چرا علي را كه همه عاشقش هستن همه ميگن اخر معر�ت و عشقه من به عنوان يه ادم از خود راضي ترسناك تصور مي كنم! حتي علي را مسئول بلاهايي كه به سر اسلام بعد از پيامبر اومد ميدونم! شايد اگه اون دنبال حقش مي ر�ت . غرورش را كنار ميگذاشت اينقدر اسلام به انحطاط نمير�ت. در عين حال كه اين حر�ها را ميزنم ولي ميخواهم كه عاشقش باشم يعني ميخواهم بدانم كه چرا بايد عاشقش باشم!

Tuesday, July 30, 2002

هيچوقت نميشه جلوي سوءت�اهم ها را گر�ت. هيچوقت نميتوني از دل كسي خبر داشته باشي و اين سوءت�اهم هاست كه �اجعه به بار مياره! و بعد از اونجايي كه ادم نمي تونه ضع�هاي خودش را ببينه براي خودش �لس�ه هايي مي با�ه و طبق اونها تصميم مي گيره و بعضي اوقات بد جوري طر�ش را اذيت ميكنه و و�تي خبر دار ميشه كه جريان چي بوده تازه اگر شانس اين را داشته باشه كه خبر دار بشه تازه مي �همه چه غلطي كرده و حالا ديگه اب ريخته و كوزه شكسته!